مادر شهید مي‌گفت: مسعود در يک نانوايي کار مي‌کرد شنيده بود که نانواها را منطقه مي‌برند البته پشت جبهه، سري اول با آنها رفته بود. سري دوم؛ درنامه نوشت من لشکر امام حسين(ع)، گردان امام حسين و خط‌شکنم. سه روز بود که رفته بود ما هم برايش نامه نوشتيم ولي ديگرخبري از نامه و جواب آن نشد. چهار روز از رفتن او به جبهه گذشته بود که خواب ديدم دو شهيد آوردند، سه نفرهم نشسته بودند. نفهميدم اينها خانم هستند يا آقا. فقط به من گفتند يکي ازاين تابوت‌ها مال شماست. يکدفعه با گريه از خواب پريدم و خواب را براي پدرش تعريف کردم. گفتم نمي‌دانم مسعود شهيد شده يا نه ! تا اينکه يک روز عصر 15يا 16 تيرماه بود. برادرش گفت: مامان رفيق مسعود که با هم جبهه رفته بودند آمده. گفتم: از او درباره مسعود پرسيدي؟ گفت: نه از ماشين پياده شد و رفت. بدنم لرزيد. وقتي پدرش از مسجد آمد. گفتم: رفيق مسعود ازجبهه آمده برو احوال‌پرسي. گفت: تو چرا نرفتي؟ انگار مي‌ترسيدم بروم. باباش رفت و وقتي آمد دستش را گذاشت روي سينه‌اش و شروع کرد به گريه کردن. گفتم: چي شد؟ گفت: مسعود شهيد شده. ديگر نفهميدم چي شد. خودم رفتم در خانه آنها گفتم: از مسعود من چه خبر؟! ديدم سرش را انداخت پايين و رفت توي اتاق و جوابم را نداد. پدرش آمد قسمش دادم به حضرت ابوالفضل(ع) که راستش را بگو ما خاک پاي حضرت زينب(س) را مي‌بوسيم؛ يعني من لياقت ندارم مادر شهيد بشوم؟! گفت: حالا که قسم دادي آقامسعود شهيد شده. گفتم: اين را زودتر مي‌گفتي. ديگر نفهميدم چطور به خانه برگشتم نه گريه‌ام گرفت و نه ناله کردم، ولي بدنم مدام مي‌لرزيد. وقتي آمدم ديدم که همه مي‌دانستند مسعود من شهيد شده الا من. هرکس مي‌آمد مي‌گفت: اين پسر راست نگفته اگر مسعود شهيد شده بود از سپاه خودشان مي‌آمدند و خبر را مي‌آوردند يا حداقل فرمانده‌اش مي‌آمد ديدن شما. حتي از سپاه پيگير شديم بي‌اطلاع بودند تا اينکه رسما خبر شهادتش را برايمان آوردند. مادر سيد مسعود همچنين مي‌گفت: دفعه اول که رفته بود سه ماه شهرک دارخوئين در بخش تدارکات نانوايي مي‌کرد. وقتي برگشت تمام سروصورتش سوخته بود. دکتر گفت: اينها علايم شيميايي هستند. اما خودش مي‌گفت نه مال گرمي هواست!