تازه برادر بزرگش زخمي شده بود و درگير عمل او بوديم که مسعود ميخواست براي بار دوم راهي بشود. به همين خاطر نگران بودم. شناسنامهاش را قايم کردم تا نرود. يک روز با پسر برادرم آمد پيشم. پسربرادرم گفت: عمه مسعود دارد دوباره راهي ميشود برود جبهه. چون شناسنامهاش پيشم بود خيالم راحت بود و جدي نگرفتم. گفتم: خب برود! مسعود زد روي شانهام و گفت: ببين مادرم چيزي نميگويد. بنازم به اين مادر، آفرين! با خودم گفتم دارند شوخي ميکنند.
کارت براي اعزام گرفته عزمش را براي رفتن جزم کرده بود تا ديدم خيلي دوست دارد برود جبهه، رفتم شناسنامهاش را دادم و گفتم: پشت کمد افتاده بود. نميخواستم از خدا شرمنده بشوم. وقتي فردايش رفت؛ يک برگه به او داده بودند که بايد پدر و مادر و شوراي محل امضا کند. پدرش گفت: امضا نميکنم. گفتم: امضا کن وگرنه مثل آن شهيدي ميشود که پدرومادرش راضي نبودند. بعد از شهادتش پشيمان شدند و گريه ميکردند. امضا کن بعد هم ببر بده شوراي محل تا امضا کنند. به دلم افتاده بود مسعودم اين بار برود ديگر برنميگردد. همان هم شد، 10 تيرماه خودش رفت و 29 تيرماه جنازهاش را آوردند.