🔰مهدی ظل انوار میگفت : وقت هایی که به شیراز می روم دختر کوچکم را در آغوش می کشم، روی شانه هایم می گذارم و هر چی گفت انجام می دهم.
مادرش خیلی شاکی می شود، می گه بچه را لوس نکن، شما که نیستی من دیگه نمی تونم جواب گوی این بچه باشم!
من هم می گم خانم، من رفتنی ام. بچه ام یتیم می شه، خدایی نکرده می زنن تو سرش. بذار آن زمان یادش بیاد که بابایی هم داشته!
***
🔰حاج منصور شرط ازدواجش را ازدواج با همسر شهید و سادات گذاشت و گفته بود همسر شهید دو فرزند هم داشته باشد. وقتی خانواده شهید ظل انوار را بهش معرفی کردیم خیلی خوشحال شد و قبول کرد. یکی دو سال به خواستگاری می رفتیم تا حاج خانم قبول کرد.
یک روز حاج منصور را دیدم. از خوشحالی داشت در آسمان ها پرواز می کرد. گفتم: چی شده؟
گفت: امروز بچه های شهید، راضیه و مرضیه، به من گفتن"بابا "....
حاج منصور نگذاشت دختران شهید ظل انوار طعم یتیمی و بی پدری را بچشند و امانت دار خوبی بود ...
🔰✍ وحالا بعد از ۳۰ سال، شهید ظل انوار شرمنده ایم که دخترت را در شهر خودت کتک زدند و چادر از سرش کشیدند 😭
و حاج منصور شرمنده ایم که مثل تو نتوانستیم امانت های شهید مهدی را مراقبت کنیم ...😭
🔰هدیه به شهیدان مهدی ظل انوار وحاج منصور خادم صادق صلوات
🌷🍃🌷