دو ماهی بود که برای مأموریت اومده بود به حما، میخواست بره دمشق و مأموریتش رو تمدید کنه. بعد از دمشق هم میرفت به حلب. دم خداحافظی بهش گفتم: محرابی مأموریتت که تموم شد و خواستی بری دمشق، روبروی مسجد اموی یه بازار هست به اسم حمیدیه گفت: خب... گفتم: اونجا میشه یه زحمتی بکشی و از سوغاتیای سوریه بگیری و هر وقت خواستی بیای، برام بیاری؟ یه لحظه ساکت شد بعد یهو با صدای بلند گفت: بازار شام رو میگی؟ من از بازاری که بی‌بی زینب (س) رو توش چرخونده باشن، هیچی نمیگیرم هرگز... 🕊🌱