خواهر شهید: برنامه‌ریزی دقیقی در رابطه با آینده‌شان داشتند. حتی الان دفتر برنامه‌ریزی‌هایش هست و همیشه طبق برنامه‌ریزی کارهایش را پیش می‌برد. به من هم این برنامه‌ریزی کردن را یاد می‌داد و همیشه مراقب بود که من هم طبق برنامه کارهایم را پیش ببرم. می‌گفت از شب قبل که می‌خواهی بخوابی برای روز بعدت برنامه‌ریزی کن. یک چیز دیگری که می‌گفت و به نوعی تکیه کلامش به حساب می‌آمد این بود که نوک بینی و جلوی پایت را نگاه نکن و برای ۱۰ سال آینده‌ات هم برنامه داشته باش. من و برادرم با وجود پنج سال اختلاف سن خیلی به همدیگر وابسته بودیم. روزی که این اتفاق افتاد ما می‌خواستیم به تهران بیاییم. ما را مهمان کرده بود و می‌گفت چند وقتی می‌شود به خانه‌مان نیامده‌اید و ما را به خانه‌اش دعوت کرده بود. یک ساعت قبل از شهادتش به پدرم زنگ زد و، چون پدرم در حال نماز خواندن بود من گوشی‌اش را جواب دادم. گفت راه افتاده‌اید، من به آقا احسان گفتم عجله نکن، ما می‌خواهیم راه بیفتیم. در راه که داشتیم می‌آمدیم، ناگهان بغضی من را گرفت و چشم‌هایم اشک‌آلود شد. خیلی از این حال خودم تعجب کردم و گفتم چرا ناگهان چنین حالی به من دست داد. امروز که یادم می‌افتد، به خودم می‌گویم حتماً آن لحظه‌ای که برادرم شهید شده آن احساس هم به من دست داده است. وقتی به تهران رسیدیم، به پدرم زنگ زدند و گفتند پای آقا احسان زخم شده و برای عیادتش به درمانگاه بیایید. وقتی به درمانگاه رسیدیم، دیدیم جمعیت زیادی جمع شده‌اند تا خبر شهادت را به ما بدهند. جمعیت جلویمان آمدند و ما فقط می‌گفتیم چه شده که آخر سر به ما گفتند آقا احسان شهید شده است. این را که گفتند من تا دو، سه ساعت زبانم بند آمده بود و می‌لرزیدم و اصلاً نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. فقط به در خانه‌اش نگاه می‌کردم و می‌گفتم برادرم الان از این در بیرون می‌آید و تمام این حرف‌ها شوخی است. من هنوز هم منتظر آمدن برادرم هستم و چشم به در دارم که روزی دوباره او را ببینم. اصلاً انتظار شنیدن چنین خبری نداشتم و از دست دادن ایشان برایمان فوق‌العاده سخت بود. فقط امیدوارم که من و بقیه جوانان راهش را ادامه بدهیم و کشورمان هم بتواند به جوانان نخبه و با استعداد بها بدهد و آن‌ها را حمایت کند...