زینب علاوه بر فعالیت های متعدد فرهنگی، برنامه های خودسازی را نیز لحظه ای فراموش نمی کرد. کارهای خوبی را که انجام داده بود، در دفترش می نوشت و آخر هفته به خودش نمره می داد. بعد هم نمودار برنامه خودسازی یک هفته اش را ترسیم می کرد.
نماز شبش ترک نمی شد. در دل شب چادر سفیدش را به سر می انداخت و به پهنای صورت اشک میریخت و«العفو» می گفت. روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه می گرفت و افطار، نان و نمک می خورد. می گفت«می خواهم مثل امام علی(ع) افطار کنم.»
مادرش می گفت«بعضی وقت ها دوستانش را برای افطار دعوت می کرد. برایشان سر سفره، نان و نمک و پنیر می گذاشت. هر چه می گفتم برایشان غذا درست کرده ام، غذا را نمی برد.»
از تجملات زندگی دوری می کرد. خانه ساده و بی آلایش را دوست داشت. در اتاقی که فرش شده بود نمی خوابید و با موکت می خوابید.
زینب عاشق خدا بود. این جمله ها بر سر برگ تمام دفترهایش دیده می شد«می خواهم لحظه ای فراموش نکنم که در محضر خداوند هستم و هیچ گاه گناه نکنم»
عاشق امام(ره) بود.«حتی در وصیت نامه اش همگان را به دعا برای سلامتی امام فرا می خواند و می گفت: باید بروم، باید بروم.»
گویی او می دانست که عمر کوتاهی خواهد داشت و خود را برای سفر آخرت مهیا کرده بود. همیشه می گفت«شهادت فقط در جبهه های جنگ نیست، اگر انسان برای خدا کار کند و به یاد او باشد و بمیرد، شهید است.»