بعد از شهادت آقا روح الله پیش خودم گفتم روح الله کاش یه جوری اسمت خیلی بزرگ میشد و حضرت آقا میآمدند خانه ما. جوری که حضرت آقا را ببینم و برایشان از بالا و پایینهای زندگی، از سختیهایی که کشیدم، از شیرینی زندگی با تو برایشان بگویم.
من همیشه خیلی رمان خواندن را دوست داشتم و به خانم مولایی (نویسنده کتاب دلتنگ نباش) گفتم همیشه دوست داشتم قصه زندگیام به شکل رمان نوشته شود، اما هیچ نکته و حکمتی در آن نمیدیدم که بخواهم آن را بزرگ کنم تا شهادت روح الله که برجستگی زندگی من بود.
وقتی مینوشتیم هیچ وقت فکر نمیکردم کتاب به حضرت آقا برسد و کتاب را بخوانند. کتاب از طریق مادر و به واسطه یک بنده خدا دست حضرت آقا رسید. وقتی از بیت تماس گرفتند و گفتند حضرت آقا فرمودند سلام من را به همسر شهید برسانید و از او تشکر کنید باورم نمیشد. چهار ستون بدنم لرزید. فکرش را هم نمیکردم.
آنجا من برای چندمین بار به روح الله گفتم خوب شد شهید شدی! من خیلی چیزهای بزرگی دیدم. همین که حضرت آقا داستان زندگی من و تو را خواندند برای من آبی روی آتش دلم هست و بعد از آن دیدار با حضرت آقا که هیچ وقت باورم نمیشد ایشان یک روز من را دعوت بکنند به صورت اختصاصی زیارتشان کنم آن هم در شرایطی که تمام قصه زندگی من را میدانند. این خیلی برای من شیرین بود.
از دیدن ایشان زبانم بند آمد. هنوز وقتی فکر میکنم به خودم میگویم چرا آن روز گریه کردم تا نتوانم بقیه حرفهایم را بزنم. خیلی ملاقات شیرینی بود. شیرینترین لحظهاش هم زمانی بود که به آقا گفتم روح الله میگفت صدای پای امام زمان میآید و آقا با یک معصومیت خاصی سرشان را پایین انداختند و گفتند خوشا به حالشان. آنجا دوباره به حال روح الله غبطه خوردم.
درست است از دست دادنش برای من خیلی سنگین بود، اما من جایگزینهای دنیایی زیبایی هم در قبالش دیدم، دیدن حضرت آقا، تقریظ کتاب، زیارت حضرت زینب که اینها بهترین تسکینها برای من بود.