دارا قلبي بسيار رئوف و مهربان داشت، خداوند او را جز براي خدمت به خلق نيافريده بود. مدام در فكر خدمت به مردم محروم و مستضعف بود. يك روز پيراهني براي او خريدم به خانه آوردم و بر تنش پوشاندم، خيلي خوشحال شد. بعد بيرون رفت وقتي برگشت متوجه شدم پيراهن نو را بر تن ندارد و همان پيراهن كهنة قبلي خود را پوشيده است، سئوال كردم چرا پيراهنت را درآورده‌اي؟ گفت: بيرون كه رفتم، فقيري را ديدم كه چيزي بر تن نداشت، پيراهنم را به او بخشيدم