نصرالله سومين فرزند من و نخستين شهيد خانواده بود كه 20 سال داشت و وقتی جنگ آغاز شد خواب و خوراک نداشت؛ وقتی از مدرسه میآمد و سفره پهن میشد دور سفره میگشت و گريه میكرد؛ پدرش میگفت: «همه میرويم شما ناراحت نباش»؛ نصرالله هم با گريه میگفت: «آقاجان كجا میرويم، دشمن دارد به تهران میآيد آنوقت ما بنشينيم غذا بخوريم و به فكر خودمان باشيم»؛ بعد از آن فوراً به تهران آمد و دوره جنگهای چريكی را ديد و در گروه شهيد چمران بود كه در كنار كرخه به شهادت رسيد. پيكر نصرااله را 55 روز بعد از شهادتش به خانه آوردند.