محمّد حسین روز تولّدش مصادف با سوم محرم بود، قصد داشتیم که نام این نوزاد را مسعود بگذاریم؛ زیرا نام برادر بزرگ‌ تر او نیز داوود بود، امّا پدرش گفت که این نوزاد نامش را با خودش آورده است، چون در محرم به دنیا آمده، نامش را حسین گذاشتیم. محمّد حسین، بچّه ی خیلی خوبی بود، درس خوان بود و برادر بزرگ‌ ترش همیشه می‌ گفت که با توجّه به هوش و استعداد زیادی که دارد باید تخصّص و شغل بسیار خوبی داشته باشد و ورد زبانش این بود که محمّد حسین باید خلبان شود. پسر پرشر و شوری بود، دو دفعه با دست بردن در شناسنامه‌ اش خواسته بود که برای حضور در خطّ مقدم به خرّمشهر برود تا با دیگر هم‌رزمان مانع از سقوط این شهر شوند. او زیاد قرآن می‌ خواند و به مسجد می‌ رفت و همیشه در هیأت‌ های عزاداری شرکت می‌ کرد. او اخلاق خیلی خاصّی داشت، تعصّب خاصی روی خواهران و برادرانش داشت، مخصوصاً روی خواهرانش که حتماً تأکید داشت آن‌ ها با حجاب، در مجامع عمومی حاضر شوند، آن زمان در قم، زندگی می‌ کردیم و با وجود سنّ کم، خستگی‌ ناپذیر بود و در اغلب فعّالیت‌ های مذهبی محلّه‌ مان شرکت می‌ کرد و این فعّالیت‌ ها را پس از عزیمت به کرج نیز با همان جدّیت و پشتکار ادامه داد تا این که واقعه ی شهادت او پیش آمد.