ايشان در طول اين يك سالي كه در جنگ‌هاي سوريه حضور داشتند ما را تربيت و هدايت مي‌كردند تا بتوانيم شهادتشان را قبول كنيم. قبل از آغاز عمليات به من گفتند كه عملياتي در پيش دارند كه ديگر اينترنت ندارند و امكان دارد از ايشان خبري نباشد . چند وقت پيش از شهادتشان نيز در تماسي با مادرش گفته بودند كه دوشنبه يعني يك روز بعد از زمان شهادتشان به ايران مي‌آيند. روز چهارم محرم 1395 يعني 8/8/95 حوالي ساعت 7:45 به كنار سر ايشان تيري اصابت مي‌كند و تا ساعت 4 صبح در بيمارستان حلب بستري بودند كه همانجا به شهادت رسيدند و روز بعد از شهادت يعني 9/8/95 پيكر ايشان به وطن بازگشت. وقتي كه ايشان در سوريه بودند در قالب پيام هميشه به ايشان مي‌گفتم كه ما طاقت شهادت شما را نداريم و با شهيد شدن شما زندگي ما تمام مي‌شود اما وقتي خبر شهادت ايشان را دادند احساس مي‌كنم آن لحظه خودم نبودم و بچه ها، بچه‌هاي خودم نبودند چون به همسرم گفته بودم اگر شهيد شويد تاب و تحمل نمي‌آورم اما...