شما هالوی در اصفهان ما نیستید:
هیبت او مانع از این سؤال میشد.
▫️بعد از فراغ از اعمال در آن مقام معین حاضر شدیم و مرا به همان نحو اول به کربلا برگرداند،
در آن موقع فرمود: از من حق محبت بر تو ثابت شد؟
گفتم: بلی.
فرمود: مطلبی دارم،
موقعی که خواستم، در عوض انجام بده و رفت،
▫️تا آنکه به اصفهان آمدم و برای رفت و آمد مردم نشستم.
همان روز اول دیدم هالو وارد شد،
خواستم برای او برخیزم و برحسب آن مقام که از او دیدم، احترام و تجلیل کنم، به اظهار نکردن مطلب اشاره فرمود،
▫️در قهوهخانه پیش خادمها رفت و مانند همان متوسطین و کشیکچیها، آنجا قلیان کشید، چایی خورد و بعد چون خواست برود، نزد من آمد و آهسته فرمود:
آن مطلب که گفتم این است که در فلان روز دو ساعت مانده به ظهر از دنیا میروم، هشت تومان پول با کفنم در صندوق در منزلم در بازار است، آنجا بیا و مرا دفن کن،
▫️امروز که رفتم، او از دنیا رفته بود و کشیکچیها جمع شده بودند، پس در صندوق او به همان نحو که گفته بود، هشت تومان پول با کفن او برداشتیم و حال برای دفنش آمدهایم،
▫️آنوقت حاجی گفت:
آقا! الحال چنینکسی از اولیاء الله نیست و فوت او، گریه و تاسف ندارد؟
📓 « عبقری الحسان »
(عبقریه ششم یاقوته ۳۱ )
تشرف یافتگان در غیبت کبری