آخرین بار که فوزیه در حال آماده شدن برای رفتن به پاوه بود مادرم بسیار نگران و مضطرب بود و از فوزیه میخواست که دیرتر به پاوه برود، اما خواهرم گفت که باید زودتر برود و به مینیبوس برسد. من و مادرم او را تا مینیبوس همراهی کردیم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و ما او را نگاه میکردیم و مادرم همیشه از این ناراحت بود که نتوانسته فوزیه را خوب ببیند. این آخرین دیدار بود تا وقتی که او را با صورت و لباس خونین دیدیم.