بعد از دبیرستان، وارد حوزه علمیه رشت شد و در آنجا مشغول به تحصیل گردید. یکی از دوستان طلبه ی ایشان برای من نقل کرده که در دوران طلبگی، ما با هم در یک مدرسه بودیم. ایشان یک شب از خواب بلند شد؛ دیدم گریه می کند. گفتم: چی شده خانم دقیقی؟ چرا گریه می کنی؟ پاسخ داد که در عالم خواب دیدم که یک لوحی را جلوی من باز کردند که اسامی شهدا در آن نوشته شده بود. هر چه نگاه کردم اسم خودم را پیدا نکردم. ما خندیدیم و گفتیم آخه خانوم ها رو چه به جنگ؟ رشت کجا، منطقه جنگی کجا؟… سپری شد. فردا شب دوباره، نیمه ی شب از خواب بلند شد اما ایندفعه خندان. گفتیم: چرا می خندی؟ گفت: آخر کار خودم را کردم… دیشب اینقدر مناجات کردم، خدا را صدا کردم… که در عالم خواب دیدم یک صدای انفجاری بلند شد، سرم را بلند کردم دیدم یک ستاره ای در آسمان منفجر شده، نگاه کردم دیدم در آن نوشته: شهیده زهرا دقیقی… البته این خواب را خودش برای من تعریف نکرد؛ اما به من می گفت: آقا! (منو همیشه صدا می کرد آقا) دوران طلبگی ما خیلی دوران خوبی بود. نماز شب ما ترک نمی شد. اکثر روزها را روزه بدیم … مربی قرآن هم بود. در بسیج نیز فعالیت داشت. روزش را با دعای عهد آغاز می نمود. با قرآن مأنوس بود. زیارت عاشورا خواندنش ترک نمی شد. خدا این تاج کرامت رو بر سر هرکسی نمی گذارد. بعدها که ما نیستیم در جامعه ما، این صحبت های ما را دیگران می شنوند، واقعا به این نتیجه خواهند رسید که این کاروان ما هم یک صحرای عاشورایی را دیدند. زنان ما هم مثل زنان اهل بیت، مثل آن کاروان اهل بیت ، مثل حضرت زینب یک شرایط سختی را تجربه کردند.