شب رفتن و خداحافظی حمید، فضای خانه ما خیلی سخت و سنگین بود. چون حمید فرزند اولم بود به خودم اجازه ندادم در منزل از او خداحافظی کنم. مادرش سه بار او را از زیر قرآن رد کرد و نتوانست تا ایوان خانه دنبالش برود و طاقت نیاورد و همان جا نشست. وقتی وضعیت را اینطور دیدم به خودم اجازه ندادم حمید را در آغوش بگیرم و با او خداحافظی کنم. توی دلم میگفتم حسرت دیدار ما تا قیامت میماند، ولی باز طاقت نیاوردم. حمید هم طاقت نیاورد. رفت بیرون و منتظر خداحافظیام ماند. گفتم پسرم در پناه خدا و دستی تکان دادم. بالاخره به هر بهانهای از خانه بیرون زدم. دیدم حمید ماشین را روشن کرده و داخل کوچه منتظر من مانده است. کنار من آمد و همدیگر را در آغوش گرفتیم. لحظه سختی بود. وقتی که رفت انگار به دلم افتاده بود، حسرت دیدار دوباره اش برایم خواهد ماند.