تمام روزهای اعزامش، سهمیه ما فقط هفته ای ده دقیقه، شنیدن صدای او از پشت تلفن بود و پس از این مدت تلفن بطور خودکار قطع میشد. مدیریت آنکه در این مدت کوتاه چه مطلبی را بگویی یا چه مطلبی را نگویی تا بیشتر صدای او را بشنوی، خود حدیث مفصلی است.
به خاطر دارم یک مرتبه که تماس گرفته بود، سه یا چهار دقیقه بیشتر نگذشته بود که موسی خداحافظی کرد. ناراحت شدم، دلیل عجلهاش را که پرسیدم، گفت، «یکی از دوستانم سنگ کلیه دارد و از درد به خود میپیچد. نمیتوانم او را به حال خود رها کنم و پای تلفن بمانم.» گفتم، «حالا که سهمیه این هفتهات را سوزاندی و تماس گرفتی، حداقل صدای بچههایت را بشنو!» پاسخ داد، «نه، دلم راضی نمیشود. امروز خانواده و بچههای دوستم مثل شما منتظر تماس پدرشان هستند، اما او نمیتواند با آنها تماس بگیرد، من نمیتوانم ببینم بچهای منتظر تماس پدرش است و من با خیال آسوده با فرزندانم صحبت میکنم. دفعه بعد که تماس گرفتم با پسرها صحبت میکنم.» و تلفن را قطع کرد. موسی حقیقتا سنگ صبور و دلسوز دیگران بود.