حدود بیست روز به عاقبت به خیری موسی مانده بود که تماس گرفت و برای اولین بار از دلتنگیاش سخن گفت. همواره کسی که دلتنگی اش را بروز میداد، من بودم؛ اما این بار من داشتم او را دلداری میدادم. و این نخستین باری بود که موسی احساساتش را به زبان میآورد. گفتم، «همسر عزیزم، من و شما جزو سربازان و مدافعان حضرت زینب (س) هستیم! شما خادم خانم (س) هستی! من یقین دارم تمام این دوری و سختیها برایمان تبدیل به پاداش میشود. غصه نخور و باز هم تحمل کن تا انشاءالله این ماموریت نیز به پایان برسد.»
نمیدانم خداوند آن روز چه توانی به من عطا کرد که توانستم جملات همیشگی موسی را به زبان بیاورم. او همواره میگفت، «شاید اگر شما شریک و همراه زندگی من نبودی، من سرباز حضرت زینب (س) نبودم. این شما بودی که با ایثار خود سبب شدی من با خیال راحت در این مسیر قرار بگیرم. یقین دارم اگر در این راه عاقبت به خیر بشوم، شما بدون من نیز میتوانی بچهها را به ثمر برسانی و زندگی را مثل همیشه مدیریت کنی.»