ايشان عجيب به آيه و «جعلنا...» دل بسته بود. در منطقه طلائيه بنده با شهيد يوسفي از جزيره آمديم كه از منطقه خبر ببريم. كنار آب گرفتگي خيلي از نظر جمعيت شلوغ بود ولي ما متوجه نشديم كه لشكر حضرت رسول(ص) عقب نشيني كرده است. ما به راه خودمان ادامه داديم و به سمت خط مقدم پيش رفتيم. منطقه خيلي ساكت بود. من گفتم: «مصطفي نكند بچه هاي حضرت رسول(ص) عقب رفته اند!» گفت: «برو.» شايد باورتان نشود به ارواح خودش قسم من جلو بودم و مصطفي ترك موتور من. حدوداً ساعت چهار بعدازظهر بود. من دژبان عراقي را ديدم كه بسيار به ما نزديك است. گفتم: «مصطفي اينها عراقي هستند.» گفت: «و جعلنا بخوان!» من به اتفاق او شروع به خواندن آيه «و جعلنا» كرديم و از فاصله حدوداً بيست متري عراقي ها دور زديم و آنها ما را نديدند. در راه برگشت هم يك رزمنده كه سخت مجروح شده و مانده بود را با خودمان آورديم. شهيد يوسفي مي گفت: «خداوند ما را مأمور كرد كه اين برادر را نجات دهيم.»