من جبهه کردستان بودم. پانزده روز قبل ازاعزام علی بدرقه ام کرد. چندروز بعد از اعزامم به فاو رفت. حدود ساعت 9 و نیم در سنگر مشغول گفتگو و شوخی با همرزمانم بودم که حالم منقلب شد گفتم می خواهم به شمال بروم. بچه ها گفتند تازه شمال بودی کجا می روی! به بابلسر رسیدم شب قبلش منزل پسرعمه ام بودیم بیش از 10 نفر از هم محلی ها جبهه بودند همه آمده بودند فقط علی نیامد! گفتم چرا علی نیامد؟ گفتند فردا می آید. پسرعمو مرا کنار کشید از جمع بیرون آمدیم گفت نمی دانی علی شهید شد! به من گفتند چگونه باخبر شدی گفتم حالم منقلب شده بود گفتم بروم مازندران ببینم چه خبره! پیکرشهید را نمی شد شستشو بدهیم با آن وضعیت کفن کردیم داخل سردخانه گذاشتیم. پدرم از طریق آقای بندری که پدر شهید بود باخبر شد.