در بمباران هوایی بعثیها هر کدام از ما دنبال جایی میگشتیم تا پناه بگیریم؛ بمبها به صورت خیلی وحشتناک روی شهر سنندج میبارید؛ ما هم در حاشیه شهر بودیم؛ شهید اکبری در این سختیها با آرامش و لبخند بچهها را هدایت میکرد انگار که او زیر یک سقف فولادی ایستاده و آسیبی نمیبیند.
در واقع شهید اکبری فوق تصور بشری بود، مگر میشود یک انسان از جنس ما در برابر آن همه بمبی که میریزد، خم به ابرو نیاورد و احساسی نداشته باشد.
یک بار دیگر به سوله فرماندهی برای امضای حکم مأموریت رفتم؛ شهید اکبری در حال خواندن نماز بود؛ ایستادم تا نمازش تمام شد؛ او بعد از نماز به سجده رفت؛ سجدهاش طولانی شد وقتی که دیدم هنوز در سجده است، در زدم تا متوجه شود؛ هرچه به در زدم و او را صدا کردم، شهید اکبری در این عالم نبود که صدای مرا بشنود که چند روز بعد هم در شلمچه به شهادت رسید.