من که در زیر رگبار منافقین کاملاً گیج شده بودم و همچون انسانهای مسخ شده، لرزان، خود را به گوشه ای کشیدن و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدن خود را در آغوش پدر دیدم. دستان پدر برعکس دستان گرم مادر، کاملاً سرد و بی روح بود. او به سختی می گریست و به آرامی با خود نجوا می کرد. چهره اش تکیده شده بود و لبخند تلخی که به گوشه لبانش نشسته بود، خبر از فراقی سخت و دردناک می داد. به یاد دارم آن زمان که مادر را غسل دادند به دور از چشم پدر که در خلوت خود غریبانه می گریست، به کنار پیکر بی جان مادر رفتم و جای گلوله و کبودی های روی پیشانی، صورت و پیشانی اش را بوسیدم. با حسرت به او نگاه می کردم. می دانستم که دیگر او را نخواهم دید. من همدم و سنگ صبور دوران جوانیم را برای همیشه از دست داده بودم.
چگونه توانستند مرا از آغوش گرم مادر و بوسه های محبت آمیزش جدا کنند. آنان با این کارشان شرر در جان من، پدر و دیگر برادران و خواهرانم انداختند. اما دشمنان بدانند ما نیز چون مادر که تا آخرین نفس ایستاده بود وفریاد مرگ برآمریکا ومرگ برمنافق سر می داد ایستاده ایم وآماده جانفشانی در راه اسلام هستیم