روایتهایی از شهادت حاج احمد
کنار این پیگیریها اما برخی از پژوهشگران تاریخ جنگ ایران و عراق و همرزمان احمد متوسلیان معتقدند که وی به شهادت رسیده است و در این رابطه نشانهها و استدلالهایی بیان میکنند.
حمید داودآبادی نویسنده دفاع مقدس میگوید: «بنده در اسفند 97 در مراسمی خدمت سردار سلیمانی رسیدم و این اتفاق گرهگشای پرونده حاج احمد بعد از 37 سال برای من بود، به حاج قاسم عرض کردم "بنده 25 سال روی پرونده حاج احمد متوسلیان کار کردم."، حاج قاسم فرمودند "طی این تحقیقات به چهچیزی رسیدی؟"، که بنده عرض کردم که "حاج احمد و همرزمانش همان روز شهید شدند."، و حاج قاسم نیز تأکید فرمودند "بله، هر 4 نفر همان شب شهید شدند."»
او همچنین اظهار میدارد: «بنده 25 سال کار تبلیغاتی کردهام و تا امروز حتی یک سند دال بر زنده بودن حاج احمد متوسلیان و همرزمانش در دست نیست»، و میگوید: «تمام اخبار و شواهد بر این دلالت دارد اسعد شفتری کسی که در کشتن نقش داشته بود، کریم بقرادونی و چهار نفر این فالانژها یک حرف مشترک زدند، در مستند «در جستوجوی حقیقت» گفتند که "ماشین را بههمراه یکی از جنازهها بردیم جلوی دفتر حزب بعث عراق در طرابلس لبنان گذاشتیم."، این ادعای آنهاست، همچنین بعداً اطلاعات کشور سوریه ماشین را پیدا کرد و برد.»
عباس برقی از همرزمان احمد متوسلیان نیز معتقد است که وی شهید شده است، او میگوید: «حاج احمد روحیه عجیب و غریبی داشت؛ من اصلاً نمیپذیرم چهار نفر فالانژ توانسته باشند حاج احمد را اسیر بگیرند. من احساس میکنم اینها آمدند دست حاجی را ببندند، اسیرش کنند حاجی هم که تحمل ندارد با آنها درگیر شده و آنها هم به ایشان شلیک کردهاند.»
او در همین رابطه خاطرهای نیز بیان و عنوان میکند: در جریان حمله اسرائیل به جنوب لبنان در سال 1361 از لبنان بیسیم زده بودند و حاج احمد خیلی ناراحت بود، بعد ما به ایشان گفتیم "انشاءالله مشکل حل میشود."، بعد از گفتن آن حرفها ایشان با ناراحتی گفت "من که به لبنان بروم دیگر برنمیگردم..."، مدتی بعد ایشان گفت "شما عملیات فتحالمبین را بهیاد داری؟ در آن قرار بود امکانات زیادی در اختیار ما بگذارند ولی امکانات کمی در اختیار ما قرار گرفت. من شبهنگام برای وضو گرفتن بیرون رفته بودم و فکر میکردم که با این امکانات کم و با این وسائل ناچیز نمیتوانیم کاری کنیم و پیروز شویم.
در این فکر بودم که فشار دستی را بر شانهام احساس کردم، وقتی که برگشتم برادر پاسداری را دیدم که از پاسداران خودمان نبود، گفت «برادر احمد، شما از خدا و ائمهاطهار غافل شدید و توکل خود را از دست دادهاید و به فکر ماشین و وسایل افتادهاید، به خدا توکل کنید، شما پیروزید»، من از خدا خواستهام که بهدست شقیترین آدمهای روی زمین یعنی صهیونیستها به شهادت برسم و میدانم حتماَ خداوند این دعای مرا مستجاب خواهد کرد."