سعید در جبهه فرمانده بود، اما به دوستان و آشنایانی که به جبهه رفته و فهمیده بودند گفته بود خواهش میکنم رفتید اصفهان حرفی نزنید، وقتی که شهید شد پلاکارد آوردن که فرمانده بوده، حتی زمانی که دو سه روز میآمد مرخصی، زود به جبهه برمیگشت، حاج آقا میگفت بابا توی جبهه چه خبره که شما اینجا نمیمانی؟ آن جا چه کار میکنی؟ میگفت: «هیچی، میخوریم و میخوابیم و توپ بازی میکنیم»، راست هم میگفت، روی تانک بود و توپ بازی میکرد.
افتخار کردم که پسرم به اسلام و انقلاب خدمت کرد
وقتی که رفت به خودم گفتم، اگر قیامت خدمت حضرت زهرا(س) برسم و ایشان به من بگویند: «من حسینم را برای اسلام دادم، تو چه کار کردی؟» چه بگویم؟ واقعاً افتخار میکردم، البته نمیگویم که به عنوان مادر همیشه در خدمتش بودم، ولی افتخار کردم که به اسلام و انقلاب خدمت کند و امید دارم خدا قبول کند.