روزی که قرار شد زندانی ها را از زندان بیرون ببرند. محمود یک سینی که در آن قرآن و آینه و یک بشقاب آب نبات بود بالای سر آنها گرفت. همه دست می انداختند دور گردنش و می بوسیدندش. همه گریه می کردند.
در یک سالن منتظر بودیم که تکلیف زندانی ها مشخص شود. برق که رفت، همه میگفتند: زندانی ها فرار کردند. وقتی برق آمد هر هفده نفر بودند. می گفتند: محمود آقا ما رو نماز خون کرده، اسلام واقعی رو به ما نشون داده، چطور فرار کنیم؟!