محمود لباس نویش را که پوشید همه خوشحال شدیم. رفت بیرون. برگشتنی همان لباس کهنه اش زینت تنش بود.
شب می خواست جایی برود. با اصرار همراهی اش کردم. چند بسته لباس آماده کرده بود به مقصد محلات فقیر نشین شهر.
لازم به در زدن نبود. خودشان بیرون می آمدند و بسته های غذا و لباس را تحویل می گرفتند و می رفتند.
راوی: پدر شهید