بعد از عملیات والفجر مقدماتی بود که در خواب دیدم در کنار رودخانه ای هستم و همه در حال شنا می باشند ناگهان آب غلامعلی را با خود برد. فریاد کمک سر می دادم که دیدم مرد بلند قامتی از میان آب پسرم را بیرون آورد و محکم با سر در مقابل من به زمین کوبید که من ناراحت شدم و گفتم: حالا که او را نجات دادی چرا او را با سر به زمین کوبیدی؟ صبح خبر شهادت او به ما رسید ولی من بر اساس خوابی که دیده بودم می دانستم که او زنده است، پس از چند روز به ما اطلاع دادند که او در تهران در بیمارستان پارس بستری شده و از ناحیه سر به شدت مجروح شده بود بطوری تا چند روز قدرت تکلم و تحرک خود را از دست داده بود.
(راوی: مادر شهید)
شهید زنده
در چند روزی که در بیمارستان بستری بود چند بار برای تکمیل فرم و تشکیل پرونده جانبازی به ما مراجعه کردند اما غلامعلی زیر بار نمی رفت و علی رغم اینکه به سختی می توانست سخن بگوید به ما و آنها فهماند که اجازه تشکیل پرونده ندارید، حالش که بهتر شد دوباره راهی جبهه شد هم ما و هم دوستانش به او می گفتیم که تو شهید زنده ای لازم نیست جبهه بیایی اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود.
(راوی: خانواده شهید)