من به امیر خیلی وابسته بودم، چرا که بسیار مؤدب و مهربان بود. از آنجا که میدانست که من بیمار هستم به اطرافیان خیلی سفارش میکرد که مراقب من باشند. به پدرش میگفت: «زود مغازه را تعطیل کن و به خانه برو تا مادر تنها نباشد!» روزی نبود که 2 بار به من زنگ نزند و حالم را نپرسد.