ایشان یک هفته قبل از شهادت بسیار مریض شده بود بصورتی که نمی­توانست نماز را ایستاده بخواند وی گفت شب قبل از شهادت هنگام نماز صبح بلند شد و حالش بهتر شده بود و به حمام رفت و غسل شهادت نمود . در قله­ های ماووت سخت با عراقی ­ها درگیر بودیم و اکثر نیروها به شهادت رسیده بودند و من با بیسیم به فرمانده­ی تیپ ( سردار شهید سیف ا.. حیدر پور ) اطلاع دادم که نیرو بفرستید ما وضعیت سختی داریم . یکدفعه شنیدم که علی ­اشرف بیسیم را از حاجی حیدرپور فرمانده­ی تیپ گرفت و به من گفت (داداش داداش) من الان خـودمـو می­رسونم ، لحظاتی نگذشته بود دیدم کسی با دست به شانه من می­زند برگشتم دیدم علی­ اشرف است . خلاصه ؛ نبرد بسیار سخت بود و هوا نیز به شدت سرد و بورانی و مه شدید همه جا رو فرا گرفته بود .    نیروها یکی پس از دیگری  به شهادت رسیدند و فقط من بودم و علی ­اشرف و معاون گردان امام حسن ، که چند لحظه بعد معاون گردان امام حسن نیز به شهادت رسید . علی­ اشرف حال بسیار عجیبی داشت و مدام به من اصرار می­کرد که شما برگرد عقب و نیروی کمکی بیاور من عراقی­ ها را مشغول می­کنم ، خلاصه با اصرار ایشان من قبول کردم که به عقب برگردم . علی اشرف در آن لحظات سخت وصیت نامه ­ای نوشت در چند سطر و به من داد و من به عقب برگشتم . شاید من از ایشان 200 متر دور نشده بودم که یکدفعه دیدم یک جوان بسیجی به کنار من آمد ؛ گفتم : بالا چه خبر بود گفت آن بسیجی بلند قد به شهادت رسید و او رفت ما ، ماندیم . . . علی واقعاً آخرین نیروی جمهوری اسلامی بود که در آن منطقه تا آخرین نفس، و آخرین گلوله، و آخرین قطره­ ی خون مقاومت کرد و با تیر مستقیم دشمن به سرش به شهادت رسید .