مثل آن صدا راتا به حال هیچ کجا نشنیده بودم.آرام و بی تاب و بی قرار، گوشه ی چادر را کنار زدم. حال و هوای آن لحظات را اصلا نمی توانم توصیف کنم. وارد چادر شدم . در مقابل چهره ای که نور محض بود زانو زدم . بااشک بغض و بی قراری گفتم:« السلام علیک یا فاطمه زهرا(سلام الله علیها)”. درست مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)  قرار می گرفتیم و سلام می دادیم. حال عجیبی داشتم خدایا چه می بینم ، من و حضرت زهرا (سلام الله علیها) ؟! نورالله مکثی کرد وپس از اینکه بغض خود را فرو خورد ادامه داد: دوباره به اطرافم نگاه کردم . حضرت زهرا(سلام الله علیها) در مقابلم بود وآقا امام حسن(علیه السلام) و آقا امام حسین (علیه السلام) دو طرفشان نشسته بودند. آن قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم . دوباره سلام کردم .این با به آقا امام حسن (علیه السلام) وآقا امام حسین(علیه السلام) . لحظاتی بعد حضرت زهرا (سلام الله علیها) فرمودند: پسرانم، حسنم، حسینم، سلام خدا بر شما باد ، ایشان( نورالله) چند روز دیگر مهمان ماخواهد بود.”