مأموریتهایش زیادشده بود اما طبق عادتی که داشت، حرفی نمیزد. شاید فکر میکرد اگر بگوید به سوریه میرود، ممکن است مادرش که یک پسر بسیجیاش را در سال ۸۸ از دست داده، طاقت شنیدن این خبر را نداشته باشد. اما از وقتی که داوود در جریان اغتشاشات سال ۸۸ زخمی شد و مدتی بعد از آن فوت کرد، وابستگی مادر به قدیر بیشتر شده بود. شده بود سنگ صبور مادر. هربار که به مأموریت میرفت به او میگفت به گرمسار میروم.
مادر میدانست شهادت آرزوی قدیر است. تعجبی هم نداشت، چون او را با عشق به امام حسین(ع) بزرگ کرده بود. در خانهای با باورها و اعتقادات انقلابی تربیتش کرده بود. خاطرات سالهای جنگ تحمیلی را از پدرش شنیده بود و به شهدای جنگ تحمیلی ارادت داشت...
۲روز قبل از شهادتش تلفنی با مادر صحبت کرده بود. در جواب کجایی مامانجان؟ کی میآیی؟! فقط گفته بود: «انشاءالله...توکل برخدا...» این آخرین بار بود که مادر صدای شیرین و آرام او را میشنید.