چند روز پس از ازدواجمان گفت که من شیمیایی هستم و پنج سال بیشتر زنده نمی‌مانم. من باور نکردم و در شوک و بهت فرو رفتم. گفتم چرا زودتر نگفتی پنج سال بیشتر زنده نیستی؟ وقتی فهمیدم حرفش جدی است گفتم: پس چرا ازدواج کردی؟ گفت: می‌خواستم یادگاری از من باقی بماند و دکتر شود و به مردم خدمت کند. من کمی گریه کردم و گفتم: حرفت را قبول نمی‌کنم و تا ۵۰ سال با هم زندگی می‌کنیم. من هم آرزوی ایشان را برآورده کردم. الان دخترمان پزشک است و بسیار دختر متعهد و خوبی است. همیشه می‌گفت: من ضمانت کاری دخترم را از حضرت ابوالفضل گرفتم. گفت: به او بگو دکتر شود. من ضامنش هستم. دست‌های دخترمان را بوس می‌کرد و می‌گفت: من از حضرت ابوالفضل خواستم ضامن کارت باشد. می‌گفت: به مردم خدمت کن و تا می‌توانی کمک‌حالشان باش. از کسانی که توان مالی ندارند پول نگیر.