دور زن میانسالی را چند زن گرفتهاند. نالههایش هر از گاهی قطع میشود و باز چند لحظه بعد غمگساری را از سر میگیرد. کسی از پس آرام کردنش برنمیآید. کمی آن طرفتر مرد جوانتری، خاکی و درمانده، شبیه پرندهای زخمی هر بار روی شانهای سر میگذارد و از داغی که دیده به خود میپیچد.
زن با نگاهش مرد را دنبال میکند و با هر اشکی که مرد میریزد، بیتابتر میشود: «ریحانه کوچکُم بیا. کجا پریدی؟ ها؟ عمه بیا. محمدامین کاکل زریام، بیا. بیا تا یادت بدم مشقهایت را. تو را به امام رضا بیا، بیا، بیا. کودکُم بیا. عروسُم بیا. فاطمه خوبم بیا، شهیدُم بیا…»
گریههایش قطع میشود. رو میکند به زن دیگری که اشکهای خودش جاری است اما شانههای او را میفشارد: «از دیشب فاطمه جواب تلفنم را نمیده. ناراحت است؟ نکند قهر کرده؟ اهل قهر نبود فاطمه! عروس خوبُم کجایی؟ بیا. محمدامین کاکل زریاش رفته… حالش خرابه. داغ دیده.»
باز سر رو به آسمان بلند میکند: «محمدامین! عمه، مگر رفتی جبهه که شهید شدی؟ مگر جنگ رفتی که شهید شدی؟» کسی نهیب میزند: «صبور باش خاله.» اما زن هیچ نمیشنود: «نه، نه، میخواهم بروم سر مزار حاج قاسم بگویم تو بچهها را دوست داشتی، بچههای شهدا را دوست داشتی، شهیدها را دوست داشتی. بچههای برارم شهید شدند. برو سری به بچههای بِرارُم بزن.»