هم‌دانشگاهی‌ فائزه با صدایی بی‌رمق، برمی‌گردد به چهارشنبه ۱۳دی و می‌گوید: «قرار بود در قالب دو اتوبوس از پردیس «نسیبه» دانشگاه فرهنگیان برای شرکت در مراسم سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی به کرمان برویم. ما حرکت کردیم اما اتوبوس دوم که فائزه هم جزء سرنشینان آن بود، با فاصله ۴ساعت از ما از تهران حرکت کرد. ما بعد از رسیدن به کرمان، طبق برنامه برای استراحت به دانشگاه کرمان رفتیم اما برنامه استراحت بچه‌های اتوبوس دوم به دلیل همان تاخیر، لغو شد و آنها مستقیماً به گلزار شهدای کرمان رفتند. به‌این‌ترتیب، آنها ۵دقیقه زودتر از ما به گلزار رسیدند. ما در اتوبوس بودیم که صدای انفجار آمد. با صدای انفجار اول، همه‌چیر به هم ریخت؛ هرکس به طرفی می‌دوید، نیروهای اورژانس سراسیمه برای امدادرسانی به مجروحان وارد عمل شدند و... اینطور بود که اجازه پیاده شدن به ما داده نشد و اتوبوس از همان‌جا به طرف دانشگاه کرمان برگشت. در مسیر برگشت، خبردار شدیم بچه‌های اتوبوس دوم برخلاف ما، پیاده شده‌اند. اینطور بود که دلشوره‌هایمان شروع شد. از وقتی به دانشگاه رسیدیم، مدام چشم‌مان به در بود که بچه‌ها از راه برسند. دلمان می‌خواست برویم و خبری از آنها بگیریم اما اجازه خروج از دانشگاه به ما داده نمی‌شد. آنقدر با بچه‌ها تماس گرفتیم تا بالاخره چند تایشان جواب دادند؛ چند نفر در جای امنی پناه گرفته بودند، ۲نفر همراه یکی از بچه‌های کرمانی به دانشگاه آمدند و... اما در آن میان، از فائزه هیچ خبری نبود.»