دوست داشت کنیز آقا باشد، آقا جانش او را پذیرفت و خدمه کفشداری حرم مطهر رضوی شد، با ذوق و شوق لباس خریده بود هر روز به انتظار اولین روز خدمت بود، اما همزمان با اولین روز خدمتش راهی کرمان شد. مادر و خانواده همسرش و کودکش را نیز با خود همراه کرده بود تا در چهارمین سالگرد سردار شهید سلیمانی، شرکت کند، لذا جایگزینی در پست کفشداری گذاشت و از امام رضا(ع) اذن گرفت تا پس از بازگشت از سفر خدمتش را به زائران امام رضا(ع) آغاز کند. دریغ که نمی‌دانست این رفتن برگشتی ندارد و نمی‌دانست دیگر نمی‌تواند کفش زائران خسته آقایش را جفت کند و به آنها التماس دعا بگوید، دریغ که نمی‌دانست بهشتی دیگر در انتظارش است. فاطمه رفت روزی رفت که سردار رفته بود، آن روز خیلی‌ها پر کشیدند و پرواز کردند از دخترک کاپشن صورتی با گوشواره قلبی تا دانش‌آموزانی که دیگر فصل امتحانات برایشان معنایی ندارد و فاطمه نیز به همراه مادرش پر کشید