.در منطقه ي عملياتي قدس3،يه روز صبح من و حاج «عبدالله رودكي» و مجيد سپاسي (1) رفتيم روي يه ارتفاع تپه مانند براي شناسايي. تپه بين خط خودي و دشمن بود. البته بيشتر نزديك به عراقيا. حاج عبدالله گفت: « من مي رم پايين ببينم چه خبره و زود بر مي گردم.»مجيد گفت:« برو ، ما كه زورمون به تو نمي رسه!»
از ارتفاع رفت پايين به طرف يه شيار بزرگ. شياري شبيه دره كه پُر از درختاي گَز و بوته هاي خاردار بود. داشتيم به مجيد نگاه مي كرديم كه يه گراز بزرگ افتاد دنبالش! كمين دشمن هم نزديك بود و نمي شد سروصدا كنيم. گراز بين درخت هاي كوچك گز درست پشت سر عبدالله بو مي كشيد ومي رفت. به نظرم عبدالله با گراز بازي مي كرد و اونو مي ديد. حيوان و انسان توي عمق دره رفتن تا محو شدن . عبدالله كه برگشت گفتم:«گراز رو سر كار گذاشته بودي؟» - پشت لبش را برگرداند و گفت:«گراز؟! حالتون خوبه! گراز كجا بوده؟»
گفتم که شهید رودکی 10 سال پیش شهید شدند و بودند و زمانه بعد از جنگ رو دیدند! شعر زیر سروده سردار شهید حاج عبدالله رودکی است:
ای آب ندیده، آبی شدهها
بی جبهه و جنگ انقلابی شدهها
مدیون لب خنده جانبازانید
ای بر سر سفره آفتابی شدهها