علیرضا عاشق شهدا بود و همیشه آرزوی شهادت داشت. یکی از دوستان او، شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده بود و کتاب این شهید را به همه هدیه می داد. رفاقتی هم که با من پیدا کرده بود به واسطه شهادت پدرم بود. مادرش به من می گفت هر وقت به مزار شهدای کرمان می رویم، علیرضا ما را سر مزار پدرت می برد. حتی برای ازدواجش هم به پدر من توسل پیدا کرده بود و نشانه هایی از ایشان به او رسیده بود و می گفت مطمئنم مورد ازدواج من همین دخترخانم است. یکی از آن نشانه ها این بود که هنگام رفتن به خواستگاری، عکس پدر شهید من را سر کوچه آنها دیده بود.