مادرش فرزندانش را نذر حضرت زهراء(س) کرده بود «شهید عدیل» وقتی در پاکستان بود آرزویش برای به پیوستن به حزب الله لبنان را با مادرش بازگو کرد که با مخالفت مادر روبرو شد، اما شهید که می‌خواست عازم سوریه شود در مورد اوضاع سوریه به مادرش توضیح داد و خواستار از او اجازه خواست به سوریه برود، اما مادرش از عدیل خواست با پدر هم مشورت کند. پدرش وقتی از تصمیم او آگاه شد گفت: ابتدا باید به تزکیه نفس بپردازی، اول باید خودت را بسازی، درس دینی ات را تمام کن و بعد برو. عدیل دوباره سراغ مادرش رفت این بار دفترچه دل‌نویشته های مادر را آورد، مادرش در دفترچه اش نوشته بود «من همه فرزندانم را نذر حضرت بی بی فاطمه زهرا کرده ام» او دست گذاشت روی این جمله و گفت شما این جمله را همینطور نوشتی؟! در حد حرف بود یا واقعا می‌خواستی عملی هم باشد؟ وقتی شما به من اجازه جهاد نمی دهید، پس عملی هم در کار نیست. مادرش گفت: اگر فکر می‌کنی الان وظیفه این است و از همه ی جهات کامل هستی برو من اجازه می دهم و شهید با خوشحالی شش ماه قبل از اعزام به سوریه به کشور رهبر عزیزش ایران آمد