علی آقا از نوجوانی، با همه بچّههای هم سن و سال خودش فرق میکرد. ما نفهمیدیم او چه وقت قرآن را یاد گرفت. فقط روزی دیدم چند نفر از بچههای محله را جمع کرده و به خانه آورده .گفتم: علی آقا، با این بچّهها چه کار داری؟
گفت: میخواهم به اینها قرآن یاد بدهم.
از همان بچّگی، از این که می دید بچّهها بیهوده میان کوچه و بازار راه افتادهاند، ناراحت میشد. عدهای هم از این که میدیدند علی آقا بچّهها را به نماز و روزه دعوت میکند، ناراحت میشدند. علی آقا، تا روزی که به شهادت رسید، بزرگتر از سن و سال خودش فکر میکرد. یادم میآید در همان دوران کودکی که بچهها را به خواندن قرآن دعوت میکرد، بعد از کلاس، چند نفر از کسانی که نمیخواستند علی آقا بچّهها را تعلیم بدهد، در حالی که با چوب به پیت میکوبیدند، میگفتند: شیخ علی آمد… شیخ علی آمد….
آنها نمی دانستند که آرزوی قلبی این جوان این بود که روزی شیخ شود. ما به جز مهر و محبت از او چیزی ندیدیم؟ خدا شاهد است نه به خاطر این که بچّۀ من است، اما باید بگویم او نمونۀ واقعی شیعهی علی بود