در چادری نشسته بودیم و محمدرضا ارفعی هم بود. آقایان وحیدی و درویش و برونسی هم بودند. ارفعی خیلی شوخی و مزاح می‌کرد و می‌خندید. برای کاری بیرون رفت. برونسی گفت من به عظمت ارفعی غبطه خوردم. گفتیم چطور حاجی؟ گفت من می‌دانم چه مشکلاتی دارد، ولی به‌قدری صبور است که مصداق این روایت است: «شادی مؤمن در چهره و حزن و اندوه در دلش است.» نمی‌دانم این چه عظمتی دارد که با وجود گرفتاری همیشه می‌خندد و فعال پای‌کار است. یادم هست خود محمدرضا ارفعی مدام آیه «فاستقم کما امرت» را زیر لبش زمزمه می‌کرد و می‌گفت استقامت می‌خواهم. خداوند باید به ما استقامت بدهد تا بتوانیم آن چیزی را که امر کرده است، به انجام برسانیم. من می‌ترسم که نتوانم از عهده وظایفی که داریم برآییم.