جوان بسیجی که در این زمان 16 سالش بود همچنان مثل کوه استوار و مصمم بود تا باز به جبهه برگردد، پزشکان به جای چشمی که صدامیان از او گرفته بودند پروتز پلاستیکی گذاشته تا ظاهراً او چشم داشته باشد ولی پلاستیکی بود و چشم طبیعی او تخلیه شده بود. ایامی که رژیم بعثی صدام پاتک‌های شدید علیه رزمندگان در فاو شروع کرده بودند، برای دومین‌بار خواستم به جبهه بروم که بسیجی جانباز حسن مطهری‌نژاد نیز گفت: من هم می‌آیم. با تعجب به او گفتم تو دیگر چرا بیایی، مگر وضعیت خود را نمی‌دانی. هر چه در توانت بود گذاشتی، دستت ترکش است، قفسه سینه‌ات ترکش است و مهم‌تر اینکه یک چشم خود را در راه خدا دادی. پس دیگر چرا می‌خواهی بیایی، اما پاسخ شنیدم: من هنوز توان دارم و تا توان دارم می‌جنگم و می‌آیم... اصرارم برای نیامدن‌اش فایده‌ای نداشت و این گونه شد که با هم برای ثبت‌نام به سپاه ساری برای سفری معنوی مراجعه کردیم.