از او هم که همیشه همراه هم بودیم خواستیم تا مهیا شود ولی او پاسخ داد شما بدون اجازه فرماندهی میخواهید بروید و اگر در خط مقدم خمپارهای یا تیری به شما اصابت کند چون بدون اجازه فرمانده است، شهید محسوب نمیشوید و من هرگز نمیآیم... اصرار ما باعث آمدن او نشد.
ما با کامیونهایی که خاک را به خط مقدم برای ساخت جاده در جزیره مجنون میبردند راهی خط مقدم شدیم چون تابه حال به جزیره مجنون نرفته بودیم، دیدن سنگرهای روی آب و نیزار برای ما بسیار جالب بود.
حدود ساعت چهار بعدازظهر حرکت کردیم، حسن مطهرینژاد دستهایش را بلند و با تکان دادن انگشتان خود از ما خداحافظی کرد.
ما از او دور شدیم اما هنوز هم نگاهش میکردیم و امیدوار بودیم با ما بیاید ولی نیامد. پس از رفتن و گشتی در خط مقدم جزیره مجنون موقع اذان مغرب با ماشینی که غذای رزمندهها را آورده بود به مقرر خود برگشتیم ولی از حسن خبری نبود.