مادر شهيد: يک روز نزديک افطار رضا به خانه آمد و يک ساعت شماطه دار خريده بود. آن را به من داد و گفت: «با اين ساعت هر موقع خواستي از خواب بيدار مي شوي.» گفتم : «مادر ما که دو تا ساعت داريم.» گفت اشکالي ندارد با اين مي شود سه تا. متوجه شدم، خريدن آن ساعت حکمتي دارد. گفتم: «چرا خريدي؟» او که با اصرار من مواجه شد گفت: «پيرمردي کنار گذر نشسته اين ساعت را مي فروخت. من پرسيدم چرا مي خواهد بفروشد. او گفت جهت تهيه افطار پول ندارد. من هم براي اين که به او پول ندهم تا روحيه گدايي پيدا کند، ضمناً کمکي نيز به او کرده باشم ساعت را به دو برابر قيمت پيشنهادي پيرمرد خريدم تا آبروي يک خانواده حفظ گردد.»