يک شب خواب ديدم از جلو بنياد شهيد رد مي شوم. در عالم رويا يک آمبولانس که چند جسد درون آن بود جلو بنياد متوقف بود. از شخصي که کنار آمبولانس ايستاده بود پرسيدم: «فرزندم، اين ها چه کساني هستند.» گفت: «مادر، شهدايي هستند که تازه از جبهه آورده اند. با نگراني سوال کردم: آيا رضاي من هم در بين آن ها است؟» او يک جسدي را نشان من داد، گفتم: «آخر مادر، اين که سر ندارد!» در حالي که در آمبولانس را مي بست گفت: «امام حسين عليه السلام هم در سر بدن نداشت.» از خواب بيدار شدم و خيلي ناراحت بودم. راديو اعلام عمليات کرده بود. رضا هم جبهه بود. دوستانش مي گفتند: «رضا نور محمدي فرمانده ماست.» مطمئن بودم در عمليات شرکت دارد. چند روز بعد خبر شهادت و متعاقب آن جسد رضا را آوردند. گفتم: «مي خواهم رضا را ببينم تا دلم آرام شود.» با اکراه اجازه دادند. چيز خاصي متوجه نشدم. ولي زماني که مي خواستند رضا را در قبر بگذارند دلم طاقت نياورد و گفتم: «بايد براي آخرين بار رضايم را ببينم.» اجازه نمي دادند ولي موفق شدم. اين بار پنبه هايي که با آن پشت سر رضا را پر کرده بودند افتاده بود. ديدم نصف بيشتر سر رضا اصلاً نيست. بي اختيار آن خواب به يادم آمد و گفته آن شخص جلو بنياد شهيد در ذهنم طنين انداز شد که: «حضرت امام حسين عليه السلام هم سر در بدن نداشت.»