زماني که جنگ شروع شد و داعش حرم را تهديد کرد، شوق جهاد تمام وجودم را گرفت. من هم درس را ترک کردم و تنها اشتياقي که در وجودم موج مي زد اين بود که سرباز بي‌بي زينب (س) باشم و حضرت اين جان ناقابل را از من بپذيرد اما والدينم اجازه ندادند و دير شد. خيلي مواقع در مورد رفتن به سوريه باهم برنامه‌ريزي مي کرديم، به مرتضي مي گفتم زودتر برويم ولي مي گفت الان وقتش نيست و دليل حرفش را متوجه نمي شدم. اربعين سال گذشته بود که احساس کردم قرار است برود. پرسيدم که ويزا گرفتي؟ گفت پول ندارم، به شوخي گفتم دروغ نگو، مي دانم حسابت انقدر پول هست که ويزا بگيري. از من اصرار و از او انکار، بلاخره گفتم مي داني که حرفي بين ما نيست که به هم نگفته باشيم پس بگو اصل قضيه چيست. بالاخره گفت که دارم مي روم، خواستم که بماند تا من هم اجازه بگيرم اما گفت وقتش رسيده که برود. گفتم منتظر باش تا من کربلا بروم و برگردم اما وقتي به کربلا رسيدم شنيدم مرتضي رفته. مرتضي اگرچه با من به کربلا نيامد ولي کربلايي شد. سال قبلش قسمت شد مرتضي پابوسي آقا امام حسين(ع) برود. من چون درگير کارهاي جامعه المصطفي بودم توفيق همراهي نداشتم.. سال بعد، يعني همان سالي که من به کربلا رفتم و او به سوريه، وقتي گفتم مرتضي بيا قرار بگذاريم باهم کربلا برويم، گفت: الان ديگه وقت رفتن و فداي بي بي شدن هست. يادم هست شبي که موضوع رفتنش به سوريه را برايم گفت، يکي از بچه ها وقتي از جريان باخبر شد و باهم کلي عکس گرفتند؛ به من هم گفتند بيا با مرتضي عکس بگير، گفتم مي دانم صحيح و سالم برمي گردد و طوري نمي شود، عکس را کساني مي گيرند که آخرين ديدارشان باشد، من اميد ديدار دوباره او را داشتم، غافل از اينکه بي‌بي، مرتضي را همان بار اول خريد.