وقتی میدید که همه دوستان و هم رزمانش به فیض شهادت رسیدهاند، دلگیر میشد. میگفت: مادر، تو بزرگواری، خداوند خیلی برای پدر و مادرها ارزش قائل است! چرا دعا نمیکنی که عاقبت به خیر شوم. بهشت حتی رو به روی ما نیست؛ اما زیر پای شماست. چرا دست به دعا بر نمیداری تا این پیکر ذلیل، غرق به خون شود، تا شاید گناهانش بخشیده شود.
میگفتم: مادر، تو که جای سالم در بدن نداری، نه دست داری و نه پا.
اما با التماس، روسری ام را پایین میکشید، سرم را میبوسید و میگفت: مادر، پنج دفعه؛ به حق پنج تن، از ته دل دعا کن که وقتی گمنام شهید شدم، بدنم مثل آقا امام حسین بشود.