🌹پرستار می گفت: کشیک بودم. رفتم سری بزنم به اتاق های بخش. تو یکی از اتاق ها دیدم یکی از مجروحین جنگی، اوضاعش خیلی خرابه.*
*-زیر گلوش، بر اثر اصابت گلوله مثل یک گودال سوراخ شده و بدنش هم ترکش خورده. میگفتن تو "بازی دراز" چنین شده، فرمانده اونجا بوده.*
*-دیدم با این وضعش داره تَیمُم می کنه، از پشت در داشتم نگاهش می کردم. شروع کرد به نماز خوندن. چه نمازی؟ 🤲 من با این تن سالمم، تا به حال همچین نمازی نخونده بودم!*
*-رفتم جلو تا کمی پشتیِ تختش رو بلند کنم که راحت تر باشه. بعد موندم بالا سرش تا نمازش تموم شد. گفتم:*
*”اگه درد داری، برات مسکن بیارم؟”*
*👈🏻با همون فک بسته شده به زحمت گفت:
”نه خواهر، درد من، مُسکنش همین نمازه...”
📕روایتی از شهید والامقام سردار محسن وزوایی