الحقنی بالصالحین«یرتجی»
سرانجام سعید در چهارم آبان ماه سال ۱۳۵۹، در شب خجسته ی عید ولایت مرتضوی، در خط مقدم جبهه ی جنگ حق عل
دلنوشته شهید پدر بزرگوارم؛ پس از سلام  و عرض ادب از اینکه چند دقیقه ای وقت شریفتان را می گیرم پوزش می طلبم. پدر عزیز تو کسی هستی که در کودکی دستم را گرفتی و به مسجد بردی . تو کسی هستی که من بارها حمد و سوره را پیش تو خواندم و غلط هایم را اصلاح کردی. تو کسی هستی که با تشویق های فراوان مرا با مکتب روح بخش جدم آشنا نمودی و بالاخره تو کسی هستی که با عشق و ارادت تو به خواندن ولایت سلام الله علیهم اجمعین مرا چنان در طریق الهی و سبیل مستقیم هدایت کردی که شاید کمتر مسلمانی وجود دارد چنین حق پدری را ادا کند. ای شیعه ـ تو خوب درک کرده ای که باید فرزندت را در راه خدا فدا کنی. به ذات پروردگار فدا کردن فرزند در راه صاحب الزمان در این عصر شبیه فدا کردن ابراهیم اسماعیل را. بارها از تو شنیده ام : من ترا در راه خدا داده ام. بعضی اوقات کلمات چنان قلبم را لبریز از عشق به امام زمان می سازد که خدا فقط حد آن را می داند. بارها چنان عشق به امام زمان ورزیده اید که از نیامدنم نگران نبوده اید بلکه برای کتب امری انجمن که جزو اموال حضرت مهدی (عج) است دلواپس بوده اید خلاصه اعمال شما باعث شده که من آنقدر جسور شوم که کار شما را رها کنم و به تعقیب هدف بپردازم مسافرت های پی در پی به همدان ـ قصر ـ سنقر و ... نشان دهنده این موضوع است. آری ـ بار دیگر اقرار می کنم اگر عشقی به مولب صاحب الزمان در وجود من هست همه مدیون وجود تو است. دیگران خدا را فراموش کردند و پول را بیاد آوردند و بدین جهت فرزندانشان را جهت تحصیل به تهران و حتی ممالک خارجی فرستادند گروهی هم فرزندانشان را استثمار کردند و در مغازه و محل کسب مانند حمال از آنها کار کشیدند. ولی تو پول را فراموش کردی و خدا را بیاد آوردی و با مسافرتهای پی در پی من ساختی و مهمانی های خرد کننده مرا تحمل نمودی و ... و ... و ...