وارد اتاق شدم جواد نشسته بود. چون پاش زخمی بود و با عصا راه میرفت عذر خواست که نمیتونه بلند بشه. رو به من با خنده گفت: عجب چهره ت نورانی شده. خندیدم گفتم: ایشالا سیرتمون و باطنمون نورانی بشه که اگه بشه شهید میشیم. من ایستاده و جواد الله کرم نشسته. گفت: من میخوام در رکاب امام زمان شهید بشم الآن شهادت نمیخوام میخوام مؤثر باشم. باخنده گفتم: آقای الله کرم تو کار خدا دخالت نکن بسپر به خدا چه بسا خون شهدا از حضورشون در دنیا برا اسلام مؤثر تر باشه. درخت برای رشد علاوه بر خاک و اکسیژن نیاز به آب هم داره و اسلام علا وه بر حضور به خون هم نیاز داره. سکوت معنا داری کرد. از جوابم شرمنده شدم که با آقا جواد یکی به دو کردم. بعد با خنده گفت: ما زورمون به زبون شما طلبه ها نمیرسه.. انگار حرفامو پذیرفت. منم از شرمندگی پاشو که زخمی بود وقتی حواسش نبود بوسیدم و فرار کردم. اواسط دی ۹۴ بود و جواد اردیبهشت۹۵ شهید شد! انگار جواد به فرشته موت اذن داد که شهید بشه! تا اون موقع با خودش بسته بود که شهید نشه و بمونه. شهدا رفتنشونم دست خودشونه و ملائک تابع اذنشون هستن...