در یکی از عملیات ها علی از ناحیه پشت مجروح می شوند و ایشان را به بیمارستان منتقل می کنند و سریعاً عمل جراحی انجام می گیرد و ایشان را چند روز بستری می کنند، ایشان اجازه نمی دهند که به خانواده اطلاع داده شود.  بعد از چند روز عازم جبهه می شوند ولی فرمانده او را به مرخصی برای استراحت می فرستند. روزی را که علی آمد به یاد دارم وقتی او را دیدم کسالتی در او یافتم چون او از نظر جسمانی پرنیرو و پرتحرک و شاد بود اما این بار چنین نبود وقتی از او سوال می کردمی می گفت: من خوبم دیگران را ببینید (رزمندگان)من که مطمئن بودم اتفاقی افتاد یک شب پنهانی به در اتاقش رفتم اما درب قفل بود این کار هر شب او بود. همیشه بعد از خوردن افطاری و مناجات درب اتاقش را قفل می کرد و دیگر ما نمی دانستیم چه می کند. من شک کردم از پنجره بیرون نگاهی به اتاق انداختم ناگهان یک منظره خیلی ناراحت کننده دیدم، دیدم علی برهنه شده و به سینه خوابیده است و پنکه را با تمام سرعت روشن کرده ، خیلی که دقت کردم دیدم انگار از چیزی در عذاب است، که در همین حین علی مرا دید و وقتی فهمید من دیده ام از من قول گرفت که چیزی به خانواده نگویم بعد تمام ماجرا و اینکه پشتش 18 بخیه خورده را برایم تعریف کرد . چون او همیشه لباس رزم به تن داشت و این لباس ها ضخیم بودند بخیه ها گرم می شدند و به طور دردناکی می سوختند.