برای من عجیب بود . چرا طلاب علوم دینی و شاگردان استاد ،که معمولا انسان های صبوری هستن ،در فراق این دوست طاقت از کف داده اند !؟ پیکر شهید را داخل قبر گذاشتن و لحد را چیدند. شخصی که آخرین لحد را گذاشت،و بیرون آمد رنگش پریده بود ! پرسیدم:چیزی شده؟! گفت: وقتی آخرین سنگ را عوض کردم ناگهان بوی عطر فضای قبر را پر کرد . باور کنید با همه ی عطر های دنیایی فرق داشت! امروز مراسم ختم این شهید است.رفقا گفتند:خود استاد حق شناس در مراسم حضور میابند!فراق این جوان برای استاد بسیار سخت بود. من در اطراف مسجد امین الدوله ایستادم. می خواستم به همراه استاد وارد مسجد شوم . دقایقی بعد این مرد خدا از کوچه عبور کرد و به همراه چندین تن از شاگردان به مسجد نزدیک شد . این پیر دل اهل دل درب جلوی مسجد سرشان را بالا آوردند و نگاهی به اطرافیان کردند . بعد با حالتی نالان و افسرده گفتند :اه اه آقا جان.... دوباره دهی از حسرت کشید و فرمودند :《 بروید در این تهران بگردید و ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می کنید؟!》 ...شب موقع نماز فرا رسید .در شب های دوشنبه و غروب جمعه ایشان مجلس موعظه داشتند. یک صندلی برایشان می گذاشتند و این مرد وارسته مشغول صحبت می شد. ان شب بین دو نماز سخنرانی نداشتند اما از جا بلند شدند و روی صندلی قرار گرفتند . بعد شروع به صحبت کردند . موضوع صحبت ایشان به همین شهید مربوط میشد . در اواخر سخنان خود دوباره آیه از سر حسرت در فراق این شهید کشیدند . بعد در عظمت این شهید فرمودند :《این شهید را دیشب در عالم رویا دیدم.از احمد پرسیدم چه خبر ؟ به من فرمود :تمام مطالبی که (از برزخ و..)می گویند حق است از شب اول قبر و سوال و.. اما مرا بی حساب و کتاب بردند .》